من مرد شدم وقتی فهمیدم هیچکس قرار نیست نجاتم بدهد.
نه دستی از آستین معجزه بیرون آمد،
نه شانهای همیشه آماده بود.
یاد گرفتم خودم، شانهی خودم باشم.
بعضی شبها آنقدر خستهام که حتی نفس کشیدن هم کار به حساب میآید.
اما صبح که میشود، صورتم را میشویم،
انگار نه انگار که دیشب با هزار فکر جنگیدهام.
مرد بودن یعنی همین؛
یعنی جنگهایی که کسی نمیبیند
اما ردّشان روی رگهای گردنت میماند.
من بلد نیستم زخمهایم را جار بزنم.
زخم اگر عمیق باشد، ساکتتر میشود.
فقط گاهی وقتی دستم را مشت میکنم
میفهمم هنوز چیزی آنجا درد میکند.
به من یاد دادند محکم باشم.
هیچکس یادم نداد وقتی دلم میلرزد چه کار کنم.
پس لرزش را قورت دادم،
مثل مردی که گلولهای بیصدا در سینه دارد
و با همان سینه، سپر میشود.
من اگر دوست بدارم، تا آخر میایستم.
اما اگر بشکنم، دیگر مثل قبل نمیشوم.
مردها وقتی میشکنند،
صدایش را در نمیآورند؛
فقط یک لایه از دلشان برای همیشه سنگ میشود.
تلخیِ مرد بودن این است که
باید قوی باشی،
حتی وقتی هیچکس نپرسیده حالت چطور است.
و من…
مدتهاست کسی نپرسیده.
برچسب:
نویسنده: بهار میرزاده