
چشمانت از اصالت باران ، بهار تر
هر روز می شوم به نگاهت دچار تر
از راه می رسی و من انگار میشوم
هر بار روبه روی تو بی اختیار تر
قلبم تپید باخودش انگار گفته بود
هر لحظه در هوای شما بی قرار تر
شادی از ان توست که همزاد اتشی
این روحِ داغدیدهی ما سوگوارتر
انگار پشت مردمکانت، کسی مرا
میخواند از صدای خودم غصهدارتر
نفرین به هرچه بعد تو و هرکه بعد تو
دنیای بیحضور تو هربار تارتر
خورشید شو درختِ مرا، تا شود کمی
این سیبهای کال به شوقت انارتر
اما تو رفتهایّ و کسی گنگ ماندهاست
در بُهتِ خیسِ پنجره، چشمانتظارتر...
دمنوشی ارامش بخش تقدیم به دوستان
برچسب:
نویسنده: بهار میرزاده