خرید بک لینک
عشق و عقل مثل قلک پُرم از خرد شدنهای دلم

خردتر گشته غرورم…. وَ دلی پُر دارم

************
لب باز میکنی که بخندی، نمیشود
بر زخم تازه چشم ببندی، نمیشود

لبخند میزنی که بگویی دلت خوش است
-جانت ندیده هیچ گزندی، نمیشود

جان میکَنی که قهقههات را رها کنی
جز بانگِ هایهای بلندی نمیشود

شیری به خشم پنجه گشودهست، رفتهای
-پنهان شوی پسِ پشهبندی، نمیشود!

میخواستی پیالهی زهری که دادهاند
شیرین شود به حبّهی قندی، نمیشود

اُف بر جهان نامتناسب که هرچه هست
چندی نمیپسندی و چندی نمیشود...

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 17:26

صفحه بندی