تنهایی بعضی آدمها شبیه اتاقهاییست که سالها در بسته ماندهاند؛ اتاقهایی که نور از درزهایشان عبور نمیکند و هیچکس نمیداند پشت آن در چه میگذرد. این تنهاییها از جنسِ نبودنِ دیگران نیست؛ از جنسِ نرسیدن است. انگار آدم میخواهد چیزی را از عمق جانش فریاد بزند، اما صدا در همان عمق گم میشود. هیچکس نمیشنود، هیچکس نمیفهمد، هیچکس حتی نمیداند چه باید بکند که کمی سبکتر شوی.
تنهاییهایی هست که با حضور هیچ آدمی پر نمیشوند، چون دردشان آنقدر شخصی و عمیق است که حتی اگر جهان هم کنارت بنشیند، باز بخشی از وجودت در سکوتی سرد فرو میرود. این همان تنهاییایست که شبها با تو میخوابد و صبحها پیش از چشمانت بیدار میشود. همان که گاهی بیهوا مینشیند روی شانههایت و تو را سنگینتر از قبل به سمت زمین میکشد.
آدم در این نوع تنهایی، حس میکند راهی درون خودش دارد، راهی تاریک و طولانی، که هیچ مسافری جز خودش به آن پا نگذاشته. انگار در وجودت شهری متروک ساختهاند؛ شهری که در آن هیچ چراغی روشن نیست، هیچ دری باز نمیشود، هیچ صدایی از کوچهها عبور نمیکند. و بدتر از همه، این است که خودت هم نمیدانی چطور باید این شهر فراموششده را دوباره زنده کنی.
گاهی فکر میکنی شاید اگر کسی دستت را بگیرد، شاید اگر کسی بپرسد «خوبی؟» شاید اگر نگاهت کنند، این دیوارهایی که درونت ساختهای فرو میریزند. اما معجزهای رخ نمیدهد. چون بعضی تنهاییها از بیرون درمان نمیشوند؛ دردشان درون استخوانهاست. مثل سرمایی که پوستت را نمیلرزاند، ولی مغز استخوانت را میسوزاند.
و عجیبتر اینکه… آدم در این تنهاییها یاد میگیرد بخندد، یاد میگیرد حرف بزند، کار کند، ادامه بدهد؛ و همین ادامهدادنهاست که همه را فریب میدهد. همه فکر میکنند محکمترین آدمی هستی که دیدهاند، نه میدانند در دل تو چه طوفانی بیصدا میکوبد.
تنهاییهایی هست که با گریه سبک نمیشوند، با حرفزدن حل نمیشوند، با آغوشِ هیچکس پر نمیشوند. تنهاییهایی که فقط باید با آنها زندگی کرد؛ باید آنها را مثل زخمی کهنه پذیرفت، زخمی که شاید خوب نشود، اما آدم یاد میگیرد بدون غرور دادن، بدون التماس برای فهمیده شدن، با آن کنار بیاید.
این تنهاییها، همانهایی هستند که نیمهشبها تو را بیدار میکنند و میپرسند:
«تا کی میتوانی ادامه بدهی؟»
و تو… با تمام خستگی، با تمام درد، آرام میگویی:
«تا هر وقت لازم باشد.»
و شاید راز همین زندگی همین باشد؛
بعضی تنهاییها حلنشدنیاند، اما تو را قویترین ویرایشی خودت میکنند…
ویرایشای که یاد گرفته در سکوت، در تاریکی، در عمق درد، هنوز بایستد و نفسی بکشد.
برچسب:
نویسنده: بهار میرزاده